پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

پارسا و مهرسا

سفر شمال

چهارشنبه 17 اسفند به سمت محمود آباد راه افتادیم(نقطه ای در شمال کشور) به همراه مامان ورزشکارم و بابای ورزشکار ومهربونم آخه مامانم مسابقه شنا داشت  هوا بسیار سرد بود،مامان هر روز ازصبح تا بعداز ظهر میرفت برای مسابقه،من و بابایی باهم در جاده های خیس از بارون شمال رانندگی میکردیم(البته من در صندلی ماشینم بودم)، من همه جور کبابی خوردم و بسیار لذت بردم ،من بسیار شیطانی کردم (تاکید میکنم بسیار)،دریا را به مدت 2 دقیقه در سیاهی شب دیدم (به دلیل برودت هوا  و اینکه صبحها مامانم نبود) شاید هم ندیدم آخه هوا خیلی تاریک بود این بود گزارش من از این سفر  به دلایل بالا عکس خوبی هم از این سفر ندارم  پ.ن: مامان رکورد های خودش را پای...
24 اسفند 1390

خونه تكوني

دلم نيومد مامانم تنهايي خانه را تكان دهد پس من هم كمكش كردم البته شايد اين كمك از عشق زياد من به جارو برقي هست( كه از نوزادي در وجود من شكل گرفته) اي جارو بيا در آغوشم   پ.ن:در زمان مراسم مقدس جاروكشيدن من چند بار جارو را درآغوش ميگيرم و به صداي دلنشينش گوش فرا ميدهم ...
24 اسفند 1390

13 ماهگي

کاش کمی دیرتر بگذرند... لحظه هایی که من برای غذا دادنت باید کل خونه رو بپیمایم شبهایی که تا صبح برای شیر خوردن ٢ یا ٣ بار بیدار میشی لحظه ها يي كه من بارها در خواب پتويت را رويت ميكشم و تو با دست وپا كنارش ميزني روزهایی که تا شب میخوایی بارها وبارها دالی بازی کنی و من باید پشت پرده یا پشت مبل قایم بشم و تو منو پیدا کنی لحظه هايي که باید تو رو روی پاهام بگذارم و برات لالایی بخونم تا تو خوابت ببره  لحظه هایی که تو  دوست داری هنوز توی حموم اب بازی کنی و من هزار تا کاردیگه دارم و تو  تنها کارت آب بازی در وان کوچکت هست لحظه هایی که دنبال یک همبازی میگردی  وانگشت منو میگیری و میری سراغ اسباب بازی مورد نظر لحظه ه...
13 اسفند 1390

بستني

عاشقتم از زمانهاي خيلي دور شايد وقتي فقط5 ماهم بود باهات آشنا شدم و از همون اولم دوستت داشتم بستني ...
10 اسفند 1390

موس

باز هم من و الکترونیک  چند تا دیگه از وسایل مورد علاقه من موس و کیبورد هستند تا جایی که بابام برام یک موس و کیبورد اختصاصی تهیه کرد البته من اونها رو زیاد دوست ندارم چون به کامپیوتر وصل نیستند   پ.ن:شاید میخواهم مهندس کامپیوتر بشم! ...
3 اسفند 1390

مسابقه

این عکس چی میتونه باشه؟ الف)دو کوه که خورشید از پشتشون داره در میاد ب)یک دیواری که یک بچه داره ازش سرک میکشه ج) دست بچه ای  که دوست نداره ازش عکس بندازندو میخواد دوربین رو بگیره ...
3 اسفند 1390

چینی ها...

تا جایی که من میدونم چینی ها در زندگی ما ایرانی ها نقش بسزایی داشته و دارند ... حتی در زندگی من ! من موقع غذا خوردن عادت دارم که راه بروم ومامانم هم باید دنبالم بیاد و غذا رو بهم بده و من نوش جان کنم اما چند روزی میشه که مامانم یک راهی برای نشاندن من پیدا کرده ... یک هواپیمای ساخت چین  را که قرار بوده با 4 باتری کار کنه اما الان به راحتی با 2 باتری کار میکنه را برای من روشن میکنه و من حسابی باهاش سرگرم میشم و سر جام میشینم و خیلی  حرکت کنم در شعاع نیم متری هواپیما هستم و کار مامانم بسی راحت شده  پ.ن:شاید من میخواهم خلبان بشم(اما نه با هواپیمای چینی)     ...
3 اسفند 1390
1